حالا هی بگویید غربیها با ما لجاند که میگویند ما عقبماندهایم. خداییش این چهارشنبهسوری عقبماندگی اجتماعی نیست؟
همان اول صبح که مرورگر اينترنت را باز ميکنم، اولين کارم چک کردن ايميلهاست. کنار صفحه، دوستان آنلاين ليست ميشوند و براي بعضي سلامي ميفرستم و چاق سلامتياي ميکنيم با هم. اين صفحه معمولا تا شب که کارم را تعطيل ميکنم باز است. بعضي ميآيند و بعضي هم ميروند اما معمولا کنار صفحهام چراغ چيزي حدود هشت نه نفر آنلاين روشن است.
بعضيها چراغشان روشن است و لابد چراغ روشن من را هم ميبينند. ما بي که حتي سلامي به هم بکنيم فقط از آنلاين بودن هم که نشانهاي است براي زندهماندن هم خبردار ميشويم. اينها براي من (و لابد من براي آنها) آدمهاي زندهاند و دوستان مرده. به عبارتي وقتي چند ماه متوالي دو نفر که زماني دوست بودهاند، حتي توي چت براي هم نمينويسند salam، ديگر دوست نيستند، غريبههايياند که کمي از گذشتهي هم ميدانند. بد هم نيست اتفاقا.
اين صفحه که هر روز بازش ميکنيم و چند تا چراغ روشن تويش ميبينيم، يک جور نمايشگاه دوستان يا اقوام مرده است و به درد عبرت گرفتن ميخورد. فااعتبروا يا اولي الابصار.
وقتی خوابهای خودت تعبیر نمیشوند یعنی خدا برایت خوابهای دیگری دیده.
بالاخره يک روز آن ابر موجودات هيولايي به تکنولوژي نانو دست پيدا ميکنند. آنوقت شايد کرهي زمين را هم ببينند. بعد لابد پيشرفت ميکنند و آدمها را هم ميبينند ديگر. بعد کلي مقاله مينويسند و فيلم مستند ميسازند دربارهمان. کلي هم دربارهي وجود رگههايي از آگاهي در انسانها حرف خواهند زد. حتي شايد بگويند: «انسانها با توليد صدا با هم ارتباط برقرار ميکنند». البته آنها که به ما انسان نخواهند گفت. لابد يک اسم عجيب و غريب رويمان ميگذارند.
بعضي از شغلهايي که هنوز هم دوست دارم تجربه کنم:
- رانندگي تاکسي دربستي
- فروشندگي عمده مواد غذايي
- کارگزاري بورس
- معلمي
- مديريت عامل ايرانخودرو
- عکاسي جنگ
- پژوهشگري تاريخي
- کشاورزي
- ساندويچي
اگر نترسي بازي را ميبري. مهارت و دانش و تجهيزات هم مهم است اما شجاعت چيز ديگري است.
ظاهرا پیش از این سخن را نیز فرو میکردهاند. نظامی آنجا که میخواهد بگوید خسرو کنار شیرین نشسته بود و با او حرف میزد، میگوید <نشسته پیش او شاپور تنها/ فرو کرده ز هر نوعی سخنها>.
پیامبر ایستاد. دست مرد را بالا برد و مسؤولیت تمام تاریخ را روی دوشش انداخت. مردم به او تبریک گفتند و در اولین فرصت ممکن بهش خیانت کردند. تاریخ بشر با خیانت آمیخته شد و ماجرا همچنان ادامه دارد.
با زن و بچه توی حیاط خانهاش نشسته بود. آه در بساط و امید در دل نداشت. گرسنگی و خستگی خودش یک طرف، شرمندگی پیش اهل و عیال هم یک طرف. کفری نبود که نگفته باشد. از سر صبح با خدا دعوایش شده بود و گیر داده بود که مگر از این عرش عظیم کبریایی چیزی کم میشود اگر لقمه نانی به بچههایم برسانی. نان مفت هم نمیخواست. میگفت من که تن به کار میدهم، کاری جور کن. خلاصه کم کم دعوایش بالا گرفته بود و هر چه از دهنش درآمده بود به خدا گفته بود که اقلا دلش خنک شود. پیش خودش گفته بود آخرش این است که خدا قهرش میگیرد و جوانمرگ میشوم؛ بهتر، اقلا پیش زن و بچه خجالت نمیکشم.
صدای زنگ که بلند شد خیز برداشت سمت در. شاید دل خدا به رحم آمده باشد. شاید کسی چیزی آورده که بخورند. شاید هم کسی آمده صدایش کند باری، چیزی، این ور و آن ور ببرد و پولی بهش بدهد. چند قدمی در، صدای طرف را شنید: <مسکینم. خدا اجرتان بدهد. بچههایم گرسنهاند. بدهید در راه خدا>.
سرش را گذاشت روی زمین. های های گریه کرد. شرمندهی خدا شده بود. باورش نمیشد با این وضع و روزگار کسی بهش امیدی داشته باشد.