تبليغاتX
از نزدیک
.: aznazdik.blogfa.com

آدمی گذراست

                  چون اندوه.

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1390/10/25 و ساعت 12:48 |


هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که مي‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند.

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1390/07/18 و ساعت 12:53 |

خاک بر سر این جامعه پزشکی. کلی دارو و دستور پزشکی و تحقیق وارداتی داریم که همه‌ش‌ رو مثل طوطی از بر اند. یک حکم اسلامی ختنه داریم که قاعدتا باید پزشکای مسلمون راجع به‌ش تحقیق کنن دیگه. یعنی حتی نمی‌دونن زمان مناسبش کیه.

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه 1390/07/13 و ساعت 19:37 |
من: «مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟»

علی: «مرجان».


ینی یه همچین آدمیه این رفیق ما.

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1390/07/11 و ساعت 12:43 |

مرد سرفه کرد و غصه‌ها از دهانش بیرون ریخت. هراسان یکی‌یکی جمع‌شان کرد؛ یکی را گذاشت روی دلش، یکی را توی قلبش، یکی را هم برانداز کرد و  چپاند توی حفره خالی گوشه‌ی ذهنش. لبخندی از جیب درآورد و چسباند روی لب‌ها که حالا دیگر فرم‌شان به‌ هم ریخته‌ بود. دوباره بیل را برداشت و به کندن قبرش ادامه داد.

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 18:18 |

مردمان جالبی هستیم. در باطل‌مان به تعادل رسیده‌ایم. مثلا می‌رویم شلوار بخریم، مطمئنیم دارد گران می‌فروشد اما می‌خریم؛ به امید آن‌که ما هم مازادش را می‌کشیم روی فاکتورهایی که دست مشتریان‌مان خواهیم داد.

هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید آخرین باری که جنسی خریدم و احساس زیان نکردم کی بود.


+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1390/03/09 و ساعت 17:6 |

من بهارِ زمان کودکی‌هایم را بیشتر دوست دارم. زمانی که همه جمع می‌شدیم توی خانه‌ی مادربزرگ و کلی ماچ و بوسه و عیدی رد و بدل می‌شد. زمانی که لباس‌های نو چیزهای خیلی مهمی بودند و 20 تومان عیدی به اندازه چند میلیونِ امروز خوشحالم‌ می‌کرد. تا آخر عید اقلا صد بار عیدی‌هایی که گرفته بودم را می‌شمردم. استرس روزهای آخر به خاطر پیک شادی‌های حل نشده و نزدیک شدن به آغاز مدرسه‌ها هم دست کم امروز برایم شیرین‌اند. یادش به خیر. سال نو مبارک.

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه 1389/12/28 و ساعت 14:17 |

بالاخره خدا با ما آشتی کرد و قدری برف پیشکش فرستاد تا کدورت‌ها بر طرف شه...
+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1389/10/20 و ساعت 9:29 |

و با سپاس ویژه از سرکار خانم پری صابری که با نمایش رستم و اسفندیارشان، تصورات‌مان نسبت به اسطوره و عالم اساطیر را گِل گرفتند.

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 1389/09/16 و ساعت 13:16 |

یک روز صبح، وقتی بیدار شدی باید احساس کنی دیگر از او نمی‌ترسی؛ می‌توانی شماره‌اش را بگیری و عربده‌هایش را تحمل کنی و پس از لختی سکوت، خیلی راحت به‌ش بگویی «خفه شو،‌ دیگر حوصله‌ات را ندارم». آن روز وقتی داد و بیدادتان تمام شد و مطمئن شدی منظورت را خوب فهمیده است، وفتی حسابی چنگ و دندان نشان دادی و عرض اندام کردی، یک استکان چای بخور و  به من زنگ بزن. کارت دارم.

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه 1389/08/27 و ساعت 16:38 |